العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )

30

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )

بر نداشت و از دنيا رفت . در حليه ابى نعيم است كه ابو حمزه ثمالى و منذر ثورى گفتند حضرت على ابن الحسين فرمود از منزل خارج شدم تا به اين ديوار رسيده تكيه به آن كردم ، ناگاه چشمم به مردى افتاد دو جامه سفيد داشت و در صورت من نگاه ميكرد به من گفت : على بن الحسين چرا افسرده و غمگينى ؟ اندوه تو بر دنيا است كه روزى خدا نيكوكار و بدكار را فرا گرفته گفتم نه بر اين موضوع ناراحت نيستم زيرا همانطور است كه ميگوئى . گفت از آخرت ناراحتى كه آن وعده درستى است و حاكم نيرومندى در آنجا قضاوت مىكند از چه محزونى ؟ گفتم از آشوب ابن الزبير بيمناكم ، خنديده گفت آيا ديده‌اى يك نفر بر خدا توكل كند و خدا او را نگه ندارد ؟ گفتم نه گفت ديده‌اى كسى از خدا بترسد خدا او را نجات ندهد ؟ گفتم نه گفت ديده‌اى يك نفر از خدا در خواستى كند به او ندهد گفتم نه . در اين موقع نگاهى كردم كسى در مقابل خود نديدم ، او خضر بود . ابراهيم ادهم و فتح موصلى هر كدام گفتند با قافله در بيابان ميرفتم احتياجى پيدا كردم از قافله دور شدم ، ناگهان ديدم پسركى راه ميرود ، با خود گفتم سبحان الله بيابانى بىسر و ته اين پسرك چه مىكند ، نزديك او رفته سلام كردم جواب داد گفتم كجا ميروى ؟ گفت ميروم به خانه خدا ، عرضكردم عزيزم تو كوچكى هنوز بر تو واجب نشده ، فرمود پيرمرد ، نديده‌اى كودكانى از من كوچكتر مرده‌اند ؟ گفتم پس خوراكى و مركب سواريت كو ؟ گفت زاد من پرهيزگارى من است و مركب سواريم دو پاى من و هدفم مولايم هست ، گفتم من خوراكى با تو نمىبينم . گفت پيرمرد صحيح است يك نفر ترا دعوت كند تو از خانه غذاى خودت را ببرى ؟ گفتم نه . فرمود كسى كه مرا بخانه‌اش دعوت كرده آب و غذايم را ميدهد ، گفتم پاى بردار تا زودتر برسى ، گفت من بايد كوشش كنم او بايد مرا برساند نشنيده‌اى خداوند در اين آيه ميفرمايد الَّذِين جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُم سُبُلَنا وَ إِن اللَّه لَمَع الْمُحْسِنِين .